تبلیغات
خاطرات ماه كوچك
 
این نیز بگذرد....

شاید وقتی دیگر....

نوشته شده توسط :ماه كوچك
دوشنبه 9 خرداد 1390-08:53 ق.ظ

سلام دوستای گلم...

از روی همه تون شرمنده ام بسیار بسیار بسیار... اما پیوندم با وبلاگ و دنیای اینترنت به این شكل مدت مدیدی قطع شده بود... الان هم كه برگشتم خواستم شروع دوباره ام رو بهتون معرفی كنم.... نمی دونم برسم بهتون سر بزنم یا نه اما كامنت ها رو جواب می دم.... اگه دوست داشتین منو ببینین... بیاین

اینجا



چهارشنبه سوری

نوشته شده توسط :ماه كوچك
سه شنبه 24 اسفند 1389-06:45 ب.ظ

اخماتو واکن پسرو... سر تو بالا کن دخترو...

همه گی بریم قاشق زنی... حالا دیگه بسه دشمنی
مردم دیگه فال گوش نمیرن.... چی شده که دارن می میرن
پسره خروس جنگی شده... دختره دلش سنگی شده...
دلخوری بسه آی آدما ... بهار می رسه آی آدما
بیا ای عمو نو روز ... برو ای غم دیروز
الهی که براتون ... مبارک باشه هر روز...

چهارشنبه سوری همه تون مبارک باشه... ایشالله که هرچی زردیه غم و دلخوری و خستگیه به آتیش بدین و همه ی سرخی و شادابی و نشاط رو از شادی بگیرین....  فال گوش رو یادتون نره ... سنمون هم که از قاشق زنی گذشته .... به هر حال به همه تون خیلی خیلی خوش بگذره....
به خدای مهربون نوشت: از درون همه ویرونم ... اما ظاهرم آباد.... شهر خاموشانه قلبم... رو لبام پر فریاد... من همه گنجینه هامو پای عاشقی دادم.... پا به زنجیر و اسیرم.... اما از خودم آزاد... اگه درسته ... اگه فکر می کنی که من همه ی اینام پس تطهیرم کن....


فرزندان ایران.....

نوشته شده توسط :ماه كوچك
دوشنبه 23 اسفند 1389-09:13 ق.ظ

ما گل های خندانیم.... فرزندان ایرانیم

ایران پاك خود را ... مانند جان می دانیم

ما باید دانا باشیم... هشیار و بینا باشیم

از بهر حفظ ایران.... باید توانا باشیم

آباد باش ای ایران... آزاد باش ای ایران...

از ما فرزندان خود... دلشاد باش ای ایران

عباس یمینی شریف

ما فرزندان ایرانیم اما چندیست دیگر گل های خندان نیستیم.... قبلنا ایران پاك كه حالا دیگر آنقدرها هم پاك نیست را مانند جان می دانستیم ... حالا دیگر جانی برایمان نمانده كه ایران را به آن شبیه نماییم.... متاسفانه به سبب دانایی و بینایی كه در تلاش برای بدست آوردنش بودیم... چشممان را كور نمونده اند.... یعنی فرموده اند چشمتان كور همین است كه هست.... دانایی را هم كه دیگر نگو هشیاری در شهر باقی نمانده.... اما در بحث توانایی صد البته تواناییم اگر كسی شك دارد جوابش را برادرانمان با باتوم الكتریكی خواهند داد.... اما تو آباد بمان ایران ما... و آزاد بمان .... شاید ته دلمان كمی امیدواری از دلشادی تو از فرزندانی كه حتی اگر تلاش كنند دستشان به هیچ جا نمی رسد باقی بماند....


این چند روزه فقط True Bloode را دیده ایم و دیشب فقط جهت تغییر آب و هوا نشستیم با مامان پسر آدم دختر حوا را دیدیم یه خورده خندیدیم.... اصولا ما رامبد جوان را دوست می داریم... هرچند كه این فیلمش نسبت به فیلم های دیگرش كمی پخته تر بود... خوشمان آمد...


كلی گشتیم دنبال آهنگ گل های خندان ... اما پیدایش نكردیم ... خودمان امروز صبح تو ی سرویس شنیدیمش كلی هم اشك ریختیم... همكارمان گفت چرا گریه می كنی... گفتم حساسیته.... هنوز هم دلمان می خواهد گریه كنیم.... به هر حال اگه آهنگ رو داشتید به ما هم بدهید لطفا....


به خدای مهربون نوشت: هر انسانی در برابر یه چیزایی مسئولیت داره... در قبال خودش... در قبال اطرافیانش... در قبال نزدیكانش.... در قبال خدای خودش.... و در قبال وطنش... اگه بنده ات بخواد همه ی مسئولیت هاشو انجام بده تنهایی خیلی سختش می شه.... اونوقته كه كمك تو رو می خواد.... حمایت تو رو می خواد... معجزه های كوچیك تو رو می خواد... و چه خوبه كه گاهی بهش یادآوری می كنی كه هستی... هواشو داری و .... خدایا شكر كه یه جورایی دلمو قرص كردی....


دوست مهربونی دیروز از مكه برگشته بود... گفت تو این دو هفته بیشتر از همه برای آرامشم دعا كرده... امیدوارم تاثیر دعای استجابت شده اش حالا حالا ها باقی بمونه....



تغییرات مثبت.....

نوشته شده توسط :ماه كوچك
جمعه 20 اسفند 1389-11:26 ب.ظ

What am I supposed to do
Sit around and wait for you
Well I can't do that
And there's no turning back
I need time to move on
I need love to feel strong
خب نه اصلا و ابدا این کاری نیست که من دیگه در برابر هیچ آدمی انجامش بدم.... اینکه بشینم منتظر تا یه روزی شاهزاده ی قصه ها از در بیاد... نه اینم کار من نیست... نمی خوام بگم چشم امیدم رو از آسمون بریدم نه.... نمی خوام بگم به معجزه ایمان ندارم نه... حتی نمی خوام بگم به معجزه بودن پسرها هم ایمان ندارم .... فقط می خوام بگم که من نیاز به تغییر دارم.... نیاز به ترک خوش بینی مطلق... نیاز به ترک همیشه درست دیدن آدم ها... و نیاز به دوست داشتن آدم ها در کنار همه ی کاستی هاشون... چرا که خودمم یکی از اونهام و خودم هم پر از کاستی هستم.... و مهم تر از همه نیاز به دوست داشتن خودم... بخشیدن خودم....  و کمک به خودم برای جلو رفتن....

به خدای مهربون نوشت: حول حالنا الی احسن الحال.....

ترانه ی believe  از cher رو اون موقع ها که دانشجوی گرمسار بودم تو سی دی من یکی از دوستام گوش می دادیم... تو راه گرمسار تهران و تهران گرمسار... اون موقع ها انگلیسی ام به خوبی الانه ها نبود... ولی صد البته چون سی دی دوستم کاملا اورجینال بود متن ترانه رو توش داشت... خیلی سر در نمی آوردم ازش یعنی اون جوری که الان از ترانه اش لذت می برم نبود ... اون موقع ها فقط ریتم تندش و همچنین کلیپش رو خیلی دوست داشتم... ولی حالا همه چی اش رو... خب متن کامل ترانه رو تو ادامه مطلب .... و  اینم ...



و اما فیلمایی که تو این چند روزه دیدم.... happy ever aftar خب زیاد فیلم جالبی نبود.... یعنی من زیاد لذت نبردم داستانش بد نبود ها اما خود فیلم چندان دلچسب نبود اما فیلم دومی You Again دوست داشتنی بود... یه دیدگاه تازه به فیلم های کالجی داشت .... قشنگ بود یعنی برای یه بعد از ظهر سر گرم کننده بود ... از فیلم های ایرانی همسن پطرزبورگ رو دیدم که خدایی تو فیلمای ایرانی کمدی فیلم خاصی بود... کلی هم خندیدم... این پیمان قاسم خانی خدایی بازیگر فوق العاده ای هم هست..... خب دیگه مامان می خواد بخوابه ... راستی رو اسم فیلما که کلیک کنید توضیحاتشون رو می تونید ببینین....

ادامه مطلب

بری باخ.....

نوشته شده توسط :ماه كوچك
پنجشنبه 19 اسفند 1389-09:29 ب.ظ

پنجره نین باقلاما آی بری باخ، بری باخ! من گدیرم، آقلاما آی بری باخ، بری باخ!

گدیب، گنه گلریم آی بری باخ، بری باخ! اوزگی یه دل باقلاما آی بری باخ، بری باخ!


ما در حال حاضر بسیار در حال رقص به سر می بریم... یکی از دوستا گفته بود یه خورده آهنگ وطنی بگذاریم و از اونجایی که ما این چند روزه کلی به این آهنگ جدید منصور می رقصیم و به دلمان هم کلی نشسته گفتیم شاید بدک نباشه که متن آهنگ رو واسه تون بذارم.... خدایی ترانه ی اول از نظر معنی و همه چیز فوق العاده است... (بری باخ)  اما ترانه ی دوم کاملا از اون ترانه های روحوضیه... (سکینه دای قزی) با این حال من هر دوتاش رو دوست دارم و خداییش وقتی می شنومشون اصلا نمی تونم مقاومت کنم .... لازم به یادآوریه که لزگی یکی از رقص های محبوب منه .... بیشتر از این زمان ندارم می خوام برم برقصم... شب خوش.... متن هر دو تا ترانه با ترجمه هاشون تو ادامه مطلبه ها.....



به خدای مهربون نوشت: میگن همه ی بنده هات رو دوست داری.... چون خلقشون کردی.... به من توانایی دوست داشتن همه شون رو بده... به من هم توانایی بخشیدن همه شون رو بده... و هر از چندگاهی بهم یادآوری کن که چرا دارم این  کار رو می کنم... آمین.....
ادامه مطلب

زمانی برای معجزه

نوشته شده توسط :ماه كوچك
سه شنبه 17 اسفند 1389-04:55 ب.ظ

Baby you know thatMaybe it's time for miracles
'Cause I ain't giving up on love

خب من اینم دیگه... مهم نیست چقدر سرم به سنگ خورده باشه... مهم نیست چقدر از دیگران بدی دیده باشم... ایمانم به عشق ورزیدن رو از دست نمی دم... حتی اگه این عشق ورزیدن برای مخاطب خاصی نباشه... اتفاقا بهترش اینه که برای مخاطب خاصی نباشه و واسه ی همه باشه... ما که تلاش می کنیم....

رئیس گرامی از سفر برگشتن اما دریغ از یه سوغاتی تازه از ما طلبکار هستند که چرا ایشان نبوده اند شیرینی مدرکمان را داده ایم ... یکی نیست بگوید آخه کجای مدرک لیسانس شیرینی داره که ما باید بدیم که ایشون تازه طلبکار هم باشند... خلاصه فردا مجددا مجبوریم شیرینی بدهیم... این ماه ورشکست شدیم ....
کار اداره بازم طاقت فرساست اما یاد گرفتم دیگه حرصش رو نخورم و برام مهم نباشه که کارا نصفه و نیمه مونده...
به خدای مهربون نوشت: تو تنها پدید آورنده ی معجزاتی.... تو می گی به سبب ایمان ما معجزه ها بوجود میان... یعنی ایمان ما و قدرت خدایی تو می تونه هر کاری بکنه.... در قدرت خدایی تو که شکی نیست... ایمان ما رو تقویت کن.....

 تو این دو روزه فصل دوم سریال خاطرات خون آشام vampire diaries رو تا قسمت دهم دیدم... متاسفانه بقیه اش رو ندارم... کلی هم تو خماری موندم....تو یکی از تیکه هاش النا به دیمن می گه دوستا همدیگه رو تحریک نمی کنن به هم کمک می کنن... ولی ما چی من فکر می کنم ما بیشتر به اسم دوستی دوستامون رو تحریک می کنیم تا یه کاری رو انجام بدن یا در واقع اونکاری رو که ما دوست داریم انجام بدن....
و در آخر آهنگ امروز Adam Lambert - Time for Miracles از میون آهنگای این خواننده نسل جوون من این آهنگ رو بیشتر دوست دارم .. در ضمن آهنگ فیلم 2012  هم هست... متن ترانه در ادامه مطلب و 
ادامه مطلب

خوشحالم.....

نوشته شده توسط :ماه كوچك
یکشنبه 15 اسفند 1389-04:13 ب.ظ

رنگین کمان پاداش کسانی است که تا انتها زیر باران می مانند.....
آخیش بعد از اینهمه تلاش و جد و جهد و کوشش بسیار بالاخره امروز بهم یه نامه دادن که نشون می ده بنده فارغ التحصیل شدم... البته زیاد جدی نگیرینش ها یکی دو بار دیگه باید برم دانشگاه اما فعلا این یکی واسه اداره کافیه.... امروز تازه فهمیدم که مدرکی رو که باید به سفارت بفرستم تازه تو اردیبهشت دستم می رسه پس فعلا باید بی خیال مهاجرت بشم و فقط زبان بخونم و یه خورده هم پول جمع کنم ... اگه بذارن و بشه..... 

به خدای مهربون نوشت: آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیران که کسی به شوق و وجد نیاید از نبودنم.....

چند روزی بسیار درگیر بوده ایم.... اما شروع کرده ایم به دیدن  یک سریال خون آشامی  به اسم True Blood بدک نیست اینم مثل همه ی سریالای خون آشامی یه سوی ماجراش گرگینه ها هستن اما یه چیز جالب دیگه که داره یه گونه ی عجیب به اسم shape shifter هستش که میتونه به شکل هر موجود زنده ای که می خواد در بیاد... متاسفانه سریالش صحنه زیاد داره ... ولی اگه بخش صحنه هاش رو حذف می کردن یه سری بازیگر حرفه ای تر هم براش انتخاب می کردن موضوع سریال بدک نیست.....

از پست بعدی می خوام شروع کنم تو هر پست یکی از آهنگایی که دوست دارم رو معرفی کنم.... 


بازی خوابی وبلاگی- قسمت دوم

نوشته شده توسط :ماه كوچك
سه شنبه 10 اسفند 1389-11:40 ب.ظ

دیدم به خواب خوش که بدستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار بدولت حواله بود....
خب وقتشه که دنباله ی بازی وبلاگی قبلی رو انجام بدم و خواب اون دوست جونایی که هنوز خوابشونو ندیده بودم ببینم... 
و اما 
آقا شهاب عزیز.... خواب می بینم با هم تو یه انجمن ادبی هستیم و من هرچی شعر می خونم آقا شهاب ازش ایراد می گیره...
امیلی بانوی عزیز.... می بینم داریم باهم یه رمان دو نفره می نویسیم اما رمانمون جور در نمیاد مال اون همه اش رمانتیک می شه مال من سور رئال...
بانو اهری خواب می بینم که دعوتم کرده خونه شون البته خونشون تو اهره ها... بعد قراره یه نهار درست و حسابی به من بده... بوی غذا هم بدجوری پیچیده اما ما هی به مکالمه مون ادامه می دیم و خبری از نهار نیست که نیست....
سکوت عزیز... خوب می بینم با همدیگه نشستیم پشت کامپیوتر و تا می تونیم تو یاهو مسنجر پسرای بد بخت رو سرکار می ذاریم.....
کتابدار تنهای عزیز خواب می بینم که در محضر ایشون وارد شدیم و ایشون همچنان به مکالمه با وزراشون مشغول می باشند که یک هو انگشتشون رو به سمت ما می گیرن و می گن ما می خواهیم این بانو سوگولی ما بشوند حالا ما هی قسم و آیه که نمیشه سوگولی نشیم به خدا می ریم پزشکی یاد می گیریم می شیم پزشک مخصوص جنابعالی اما گوشش بدهکار نیست ... خلاصه  با ترس از خواب می پریم....
نیلوفر بانو... خواب می بینیم دوباره به دوره ی کودکیمان برگشته ایم و دوست داریم اسم ایشان را بدزدیم بسکه عاشق آهنگ ای دختر صحرا شده ایم....
مهدیه بانو خواب می بینیم با هم یک موسسه ی خیریه زده ایم و داریم خودمان را می کشیم اما فایده ای ندارد چون هی این مستمندامون زیادتر می شن تا جایی که خودمان هم به خاک سیاه می نشینیم...
خواب نمای عزیز ایشان خودشان خواب ما را می بینند نیازی به دیدن خواب ما نیست....
پسری از پایین شهر عزیز خواب می بینم رفته ام لب تاب بخرم و من دلم MSI می خواهد اما ایشون هی با اصرار Sony را به من پیشنهاد می دن....
و با برف زمستانی عزیز در خواب یه آدم برفی جانانه درست می کنیم اما هرچه می گردیم یه هویج برای دماغش پیدا نمی کنیم...

و اما از آنجایی که تا کسی را زور نکنی بازی نمی کند ما مجبوریم زورتان کنیم بنابراین همه ی آنهایی که ما خوابشان را دیده ایم مجبورندخواب ما را ببینند و خواب بقیه ی دوستای وبلاگیشان را هم روش و بنویسند...

اندر معرفی فیلم هایی که این چند روزه دیدن نموده ایم... lake House فیلم نرم و لطیفی بود با یه ایده ی تازه و قشنگ البته جای کار بیشتری داشت اما تا همین جاش هم بدک نبود.... black swan رو دوست نداشتم شاید در حال خوشی ندیدمش شاید خودم خسته بودم... اما من عاشق رقصم شاید دلم می خواست بیشترش راجع به رقص باشه تا پشت صحنه ی رقص... یه زمانی از این مدل فیلم ها ی وهم گرا خوشم می اومد اما الان نه زیاد فیلم دیگه ای که دیدم نسخه ی دوم Mean Girls به عنوان یه فیلم کالجی بدک نبود اما همون قصه های قدیمی و همون اتفاقای تکراری.... و در آخر همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه....

به خدای مهربون نوشت: تو را هزاران بار شکر می گویم چرا که نعمت وجود را به من ارزانی داشته ای.... تو را هزاران بار شکر می گویم که علاوه بر نعمت وجود نعمت درک را نیز به من ارزانی داشته ای... تو را هزاران بار شکر می گویم که علاوه بر نعمت وجود و درک نعمت شکرگزاری را به من ارزانی داشته ای... مهربان ترین مهربانان.... شکر هزار مرتبه شکر....

بعدا نوشت: مجددا رنگ موهایمان را تغییر داده ایم... اگه گفتین چه رنگی؟؟!!!!

بازی خوابی وبلاگی- قسمت اول

نوشته شده توسط :ماه كوچك
یکشنبه 8 اسفند 1389-11:31 ق.ظ

دیدم به خواب دوش كه ماهی بر آمدی
كز عكس روی او شب هجران سر آمدی
 یه مطلبی تو وبلاگ جوجه كلاغ عزیز دیروز خواندم در باره خواب های وبلاگی و صد البته این مطلب اصلا بازی نبود اما از اونجایی كه ما دلمان برای بازی های وبلاگی بسیار بسیار بسیار تنگ شده بود آنرا به فال نیك گرفته و تبدیل به بازی اش نمودیم... بازی به این صورت است كه در مرحله ی اول اگر تا بحال خواب دوستان وبلاگیتان را دیده اید آنها را می نویسید كه من از مرحله اول معاف می باشم.... اما در مرحله دوم می گویید كه دوست دارید چه كسانی را در خواب ببینید و تصور می كنید كه چه خوابی درباره اشان خواهید دید... و آنها را در خواب چگونه می بینید و از این حرفها:

در مورد من اول از همه فكر می كنم خواب مریم بانو رو ببینم ... خواب می بینم كه با هم تو یه اتاق خوابم نشستیم جفتمون چشمامون خیسه ولی جفتمون داریم لبخند می زنیم و همدیگه رو دلداری می دیم... شاید اصلا نیازی به حرف زدن بینمون نباشه همین كه كنار همدیگه هستیم همدیگه رو درك می كنیم...

نفر دوم آگاپه ی عزیزه... فكر كنم خواب ببینم باهاش رفتم تظاهرات شایدم تو یه جمع نشستیم و بحث سیاسی می كنیم....

نفر سوم كوسه جنوبه... خواب یه اقیانوس رو می بینم كه رو یه قایق شكسته توش گیر افتادم بعد یه كوسه بهم نزدیك میشه و منم از ترس در حال سكته ام كه یهو بهم میگه نترس من كوسه ی جنوبم اومدم نجاتت بدم...

نفر چهارم پرسه زن بانو... تو شنهای كنار دریای خزر داریم با هم وسطی بازی می كنیم...

نفر پنجم مستر آرامیس ... خواب می بینم با ایشون و ملودی تو یه اتاق پر از همستر هستیم و منتظریم كه جوجه كلاغ هم بیاد و كلی همستر بازی كنیم....

نفر ششم  مینو بانو با همدیگه تو كافی شاپ قبیله نشستیم داریم پیتزا مكزیكی می خوریم و فرانسوی با هم حرف می زنیم....

نفر هفتم بانوی ژورنالیسته كه می بینم قراره با هم برای یه سفر تحقیقاتی گزارشگری بریم دور دنیا....

نفر هشتم دریا دوست عزیزه... خواب می بینم دائم داره دعوام می كنه و بهم میگه من كه بهت گفته بودم داری اشتباه می ری ... داری اشتباه می كنی....

نفر نهمرها بانو... تو ماشین با هم نشستیم تو یه جاده سرسبز نمی دونم كجا می ریم اما همه اش داری می ریم...

نفر دهم مشتی ماشالله با هم تو كنسرت فریدون فروغی هستیم ...

نفر یازدهم سارا بانو خواب می بینم داریم با هم آشپزی می كنیم و از بخت بد همه ی ظرفا رو هی پشت سر هم می شكونیم...

نفر دوازدهمفلوت زن.. كنسرت یانی جفتمون داریم عشق می كنیم.... كه یهو فلوت زن میره رو صحنه و كلی هنرنمایی می كنه و منم هی افتخار می كنم كه این دوست منه ها....

نفرات سیزدهم  میس و مستر خب... خواب می بینم تو عروسیشونم اون دو تا هم اصلا به نظر نمیاد عروس و داماد باشن بیشتر دوتا كوچولوی شیطون و عاشقن

نفرات چهاردهمآقا و خانم هویج فكر كنم خوابشان را در یك انبار هویج باید ببینم اما نه ... خواب می بینم با خانم هویج داریم سر یه پروژه بحث می كنیم و بعد كه بحثمون تموم شد به این نتیجه می رسیم كه پروژه رو ول كنیم و بریم هویج بستنی بخوریم..

نفر پانزدهم جوجه كلاغه... كه خواب می بینم باهاش رفتیم تو حیاط اولدوز اینا بازی كنیم ....

دلم میخواد بقیه لیست رو هم بنویسم اما Duty Calls واسه همین برم به كارام برسم و بقیه اش بمونه برای بعد...


همه ی لیست دوستان به این بازی دعوتن ها... (لطفا خواب من رو هم ببینید... اما به خوابم عادت نكنین...) راستی نوشته ها هم ترتیب خاصی نداره همینطوری كه به ذهنم رسیده نوشتم....


به مخاطب خاص نوشت: باز هم همان قصه ی همیشگی... خسته ایم دیگر از گفتن حرف های تكراری....


به خدای مهربون نوشت: همه می گن منتظر بازگشت ما هستی... همیشه... اما این بازگشت به معنی رسیدن ما به مرحله ی مرگ نیست... بلكه رسیدن ما به مرحله ی تكامله... به شناخت ما از خودمون و خدایی تو... كمكم كن بشناسم خودمو... كمكم كن خدایی تو رو بشناسم....



ما می تونیم....

نوشته شده توسط :ماه كوچك
جمعه 6 اسفند 1389-10:54 ب.ظ

هنوزم ما می تونیم خورشیدو از پشت ابر صدا کنیم...
نمی تونیم؟
می تونیم بهارو با زمین سوخته آشنا کنیم....
امروز عصر و شب رو با مادر گرامی در یه جشن نسبتا کوچیک و نسبتا بزرگ در انجمن خیریه خورشید گذروندیم... این انجمن برای حمایت از حقوق قانونی و طبیعی کودکان و انسان های کم توان ذهنی ساخته شده... خوب از اونجایی که سالهاست که مادرم معلم و مدیر این بچه هاست من با اونها آشنایی دارم... یکی از کسایی که امروز روی صحنه بسیار زیبا درخشید... یکی از شاگردای قدیم مامان بود که تازه فهمیدیم سه سال که قهرمان بدمینتون پاراالمپیک ایرانه... بجه ای که هر کسی ازش قطع امید کرده بود.. الا مربیاش و خانواده اش... بچه ای که برای در رفتگی مهره ی گردن مدت ها روی تخت بستری بود و وزنه های سنگین بهش وصل کرده بودن... همون بچه الان قهرمان ورزشیه... خداییش امروز یه درس بزرگ گرفتم اونم اینکه هیچ چیزی نمی تونه مانع پیشرفتت بشه مگه تفکرات غلط خودت... باید نمی دونم ها رو کنار زد... جشن فوق العاده ای بود... و درسهای فوق العاده ای... یه اتفاق جالب دیگه ای که امشب افتاد این بود که تونستم برای اولین بار استاد انوشیروان روحانی رو از نزدیک ببینم... ایشون خیلی افتاده و خیلی مهربون بودن... خلاصه شب فراموش نشدنی بود... جای همه تون خالی....

به مخاطب خاص نوشت: تو با دلتنگیای من... تو با این جاده همدستی... تظاهر کن ازم دوری... تظاهر می کنم هستی....

به خدای مهربون نوشت: می دونم کنارمی... می دونم تو راهی که در پیش گرفتم همراهی ام می کنی... می دونم هستی... حتی وقتی من نیستم... پس شکر... بودنت رو... حضورت رو... مهربونی ات رو... بخشندگی ات رو... و همه ی چیزهایی که بهم دادی و ندادی رو شکر.....

و در مبحث معرفی فیلم بد نیست فیلم Dear John رو ببینین... از اون فیلمای لطیف و دوست داشتنی.. درباره ی عشقی تمام نشدنی در زندگی امروزیه... درباره ی وجود و حضور روحهای پاک... درباره عشق و امید به زندگی... درباره جنگ و سختی هاش...  و درباره ی خیلی چیزای دیگه که وقتی ببینینش خودتون می فهمین....


کوشش ما و نرسیدن شما....

نوشته شده توسط :ماه كوچك
سه شنبه 3 اسفند 1389-11:39 ب.ظ

هاتفی از گوشه ی میخانه دوش.... گفت ببخشند گنه می بنوش.... لطف الهی بکند کار خویش... مژده ی رحمت برساند سروش... این خرد خام بمیخانه بر... تا می لعل آوردش خون بجوش.... گرچه وصالش نه به کوشش دهند... هر قدر ای دل که توانی بکوش... لطف خدا بیشتر از جرم ماست... نکته ی سر بسته چه دانی خموش... گوش من و حلقه ی گیسوی یار... روی من و خاک در می فروش.... 

دلمان خواست کمی تفال بزنیم... دلمان خواست کمی به دلمان آنچه را که می خواست بدهیم و حافظ هم حالی اساسی نثارمان کرد... از بازی کلمات حافظ خوشمان می آید ... همونطوری که خودش گفته برخوردش حتی با کلمات هم رندانه است.... عشق می کنم زمانی که ریتم و کلام در هم آمیخته می شه و هر کسی از ظن خودش تعبیری از ش می کنه.... عشق می کنم وقتی حافظ می خونم....

چشمانمان می سوزد هنوز... سرمان گیج می رود همچنان... از امروز قلبمان هم  درد می کند... آنوقت متهم می شویم به اینکه چون تا بحال کار نکرده ایم سختمان شده.... 

یکی یک بازی وبلاگی راه بیندازد دیگر دلمان بازی می خواهد.....

به مخاطب خاص نوشت: تو ماشین کنارت نشستم و دارم سعی می کنم از بودن در کنارت آرامش بگیرم... اما هی افکار مزاحم بهم  هجوم میارن... نکنه همه اش منتظره که از ماشین پیاده بشی و بری... نکنه فقط داره تحملت می کنه.... نکنه... دلم می خواد همونطوری آروم کنار هم بشینیم و به صدای قربانی گوش بدیم... دلم می خواد صدای زمزمه ات رو بشنوم... اما چشمامو باز نکنم... دلم یه خواب آروم می خواد... بدون استرس ... بدون فکر.... بدون ترس....

به خدای مهربون نوشت: تا آغوشت راهی نمونده بود اگه پامو رو ترمز نمی ذاشتم.... فقط شک کردم که راهی که می رم به سمت آغوش توست یا سراب.... هدایتم کن... و ببخش....

و اما معرفی فیلم... دو تا فیلم بیشتر تو این چند هفته ندیدم بیشتر درگیر آناتومیز گری بودم فصل ششم اما اون دو تافیلم هر دوتاش در مورد رقص بود... اولی ....Turn It Upو دومی Make It Happenبود جفتشون فیلمای قشنگی بودن ولی اولی خیلی خیلی خوشمل تر بود.... حالا که فیلمای رقصی جدید رو گفتم بد نیست street dance 3dرو هم ببینید.....


همه چیز از همه جا

نوشته شده توسط :ماه كوچك
جمعه 29 بهمن 1389-09:10 ق.ظ

پیراهنی که به وقت تولد دریافت داشته ام: پوستم
اگر همان را خواهانی از پیکرم جدا کن
برهنه ام کن و تا خونم مرا بکاو
به نحوی پایان ناپذیر توقع بیشتر دارم
به نحوی پایان ناپذیر توقع کمتر دارم
فکر انصراف های ارزان قیمت را رها کن
قربانی تو جز ذره ای نیست.

چطوری می شه که وقتی خیلی غمگینی... وقتی که فکر می کنی همه ی درها به روت بسته شده... یه دوست قدیمی که فکر می کردی برای همیشه از دستش دادی بهت زنگ می زنه و حس می کنی که زندگی دوباره و دوباره در حال آغاز شدنه.... 

به مخاطب خاص نوشت: نیاز به فرصتی برای حرف های جدی داریم.... کمی هم  برای این طرف ها وقت بگذار...

به خدای مهربون نوشت: ممنون که معجزه ای رو که منتظرش بودم در اختیارم گذاشتی... اما کمکم کن که این معجزه ات رو خرابش نکنم... کمکم کن که درست و عاقلانه از معجزه ات استفاده کنم... 

و اما آهنگ کامل ترانه ی بریتنی  به اسم Every time رو در ادامه مطلب ببینید..... 
و  لینک دانلود آهنگ راستی این لینکایی که گذاشتم همه اش با ف ی ل ت ر ش ک ن باز میشه شرمنده که  جور دیگه ای پیداشون نکردم

و ما هم خوشمان آمده هی فیلم معرفی کنیم به این و آن دیشب یه فیلم زیبای دیگه دیدم با عنوان Secretaria  فیلم بسیار بسیار لطیفی بود.... یه فیلم براساس یه داستان واقعی.... اگه عاشق اسبا و حیووونا و مسابقه و ورزش و عشق و این حرفا هستین این فیلم رو حتما ببینین.... راستی از این به بعد هر فیلمی رو که معرفی می کنم اگه رو اسمش کلیک کنین می تونین یه اطلاعات کلی راجع به فیلم ببینین....

امروز قراره آفتابگردون بیاد که بریم آخرین خریدای نی نی رو انجام بدیم... می خوایم بریم براش کالسکه و کریر و از این چیزا بگیریم... کلی ذوق و شوق داشته بیدیم...  خدایی اونایی که خاله شدن به من بگن خاله شدن چه حس و حالی داره....

 و در آخرش سپندارمزدگان همه تون مبارک باشه.... ما که نه خارجکی اش را داشتیم نه ایرانیکی اش را ولی خودمان به خودمان و همه ی شما تبریک می گوییم....

ادامه مطلب

ترس یا ایمان......

نوشته شده توسط :ماه كوچك
پنجشنبه 28 بهمن 1389-02:40 ب.ظ

every time I try to fly I fall
without my wings I feel so small
I guess I need you ....
خستگی همچنان ادامه داره... اما هنوزم سعی می کنم دستامو به هر شاخه ای که سر راهم سبز میشه بگیرم... تا تهش سقوط نکنم... این شاخه ها می تونن حرف زدن با یه دوست خوب باشه.... دیدن یه فیلم خوب باشه... خوابیدن تو آغوش ملودی باشه... سر گذاشتن رو شونه ی مامان باشه و هر چیز دیگه ... اما یا دست من زود خسته میشه و ولشون می کنم ... یا اونا شاخه های محکمی نیستن و بیشتر سقوط می کنم... با رئیس محترم کلی حرف زدم دیروز نتیجه اش این شد که یه عالمه کار دیگه به کارام اضافه شد... بگذریم اصلا نمی خوام به کار فکر کنم... می خوام این دو روزی رو که قراره اونجا نباشم فکر اونجا رو از سرم کامل بریزم بیرون.... 

امروز صبح تا چشم باز کردم بر اثر توصیه دیشب ملودی فیلم Clash of The Titans رو دیدم... از قدیم ندیما من عاشق افسانه های ایران و یونان و روم و خلاصه هر افسانه ی دیگه بودم... بخصوص خدایان یونان و روم باستان که دسترسی به اطلاعاتشون بیشتر بود...فیلم رو خیلی دوست داشتم... چیزی توش نیست که برات غیر قابل دسترسی باشه... داستان روون پیش میره ... هم اکشنه... هم یه جاهاییش حال به هم زن و هم در کنارش رمانتیک... خبری از صحنه  توش نیست ... حتی یه لحظه... اما فیلم با همه ی خشونت در ظاهرش لطیف هم هست.... فیلم دقیقا براساس اساطیر یونان (البته هلنیسم به بعد) ساخته شده ... داستان خیانت دو برادر به همدیگه (زئوس و هادس) و چگونگی پرستش خدایانه... اگه اعتقاد داشته باشی که داستان های اساطیر هر کدوم در جای خودش یه تفسیر خاص برای پیشبرد زندگی انسان داشته این فیلم اون اعتقادا رو به قشنگی جلوی چشمت می ذاره... زئوس خدایی که عاشق انسان هایی است که خلق کرده چهره ی مهربان خدایی و در عین حال عادل ... بخشنده اما عادل ... یادآور عدالتی است که رحمت درش نهفته ... مثل مادری که در عین محبت بچه اش رو تنبیه می کنه.... و در عین حال از محبت فرزندش انرژی می گیره... مثل زئوس که از عبادت و ایمان بنده هاش قدرت می گیره.... و روی دیگه ی سکه هادس برادری که خدای دنیای مردگانه... در زیر زمین ساکنه... و کارش ساختن انواع هیولاهاست.... و از ترس بنده ها قدرت می گیره... طرفداراش از ترس عبادتش می کنن و نه از روی محبت... و این دو برادر هر دو دو روی سکه ی پرستش هستن.... 

می خواستم متن کامل آهنگ بریتنی رو که اول نوشتم بیارم اما باید زودی برم دوش بگیرم و حاضر بشم و برم کلاس پس بماند برای بعدها....

به مخاطب خاص نوشت: همیشه شاد باشی....تو بگو معتقد نیستی من اما به معجزات ایمان دارم... تو بگو رضا کفتر باز... من اما می گویم ایمان تو به کسی بالاتر از این حرفا....

به خدای مهربون نوشت: من روی رحمتت را دوست می دارم.. از محبت می پرستمت نه از ترس.... دوستت می دارم... در نهایت قدرتت و در نهایت عدالتت... هرچند که درکش نمی کنم.....


Rise & Shine....

نوشته شده توسط :ماه كوچك
شنبه 23 بهمن 1389-06:27 ب.ظ

کاش یکی حرف منو باور می کرد
کاش یکی می فهمید اندوه منو
کاش یکی تو بغض تنهایی من
باورش می شد غم شکستنو....
شاید بهترین راه عوض کردن شیوه ی زندگی باشه.... شاید باید برای مبارزه با یه جامعه ی بیمار نباید دوستش داشت... باید ازش متنفر شد.... شاید باید بار خستگی هات رو بذاری روی دوش دیگران... شاید باید پاهاتو بذاری روشون و بری بالا.... شاید فضیلتی وجود نداره..... یا شاید فقط خسته ای و دوباره افکار مالیخوییایی اومده سراغت... یا شاید دوباره دچار یاس فلسفی شدی.... یا شاید دلتنگی و دلش یه شونه برای گریه و یه آغوش برای استراحت می خواد.... یا شاید.... مهم نیست کدوم اینا... مهم اینه که موقعیتی که توش هستی داره داغونت می کنه.... مهم اینه که هرچی دنبال راه فرار برای تخلیه ی بارهای منفی ات می گردی .... راه فراری نیست... مهم اینه که یادت رفته اصلا نباید اجازه بدی بار منفی وارد زندگیت بشه تا بخوای تخلیه اش کنی.... دلم می خواست دنیا یه کلید on و off داشت می شد فقط واسه یه ساعت خاموشش کرد... یا نه حداقل مغزت یه کلید داشت که چند لحظه بهش استراحت می دادی... خسته ام... عصبی ام... عاصی ام... خودمم می دونم... اما همه اش می گم باید آروم باشم و بریزم تو خودم... شاید باید بریزمش بیرون.... شاید باید برم و تو روی همه ی اونایی که دارن آزارم می دن نگاه کنم و بهشون بگم که اگه اجازه میدم این کار رو بکنن از ضعفم نیست... از دوست داشتن اوناست.... اما اگه یکی برای خودش ارزش قائل نباشه چطور می تونه از دیگران انتظار داشته باشه که براش ارزش قائل باشن....

به مخاطب خاص نوشت: این رابطه هیچوقت عوض نمیشه... این اون چیزیه که این چند روزه از ذهنم می گذره... فکر می کنم شاید اگه منم مثل همه ی دوستات فقط یه دوست باشم کمتر داغون می شم... عملا هم رابطه مون چیزی بیشتر از یه دوستی نیست...  یکی دو ماه یه بار همدیگه رو دیدن... هفته ای یکی دوبار شایدم تلفنی حرف زدن اونم واسه یکی دو دقیقه... از نظر تو اسم این رابطه رو چی می ذارن.... رئیسم می گفت با دیگران باشید نه اینکه اونا رو داشته باشید... رابطه ی ما فقط داشتنه ... هیچ بودنی درش نیست.... فقط دلمون خوشه که همدیگه رو داریم... پس با هم بودنش کجاست؟؟!!!!

به خدای مهربون نوشت: این بنده ات خسته است... این بنده ات بریده.... اما بازم داره با آخرین رمقش مبارزه می کنه... چون تو ازش خواستی....چون به تو ایمان داره... نذار از خودش نا امید بشه.....

هر روز صبح که از خواب پا میشم به خودم می گم Rise & shine اما انگاری اتفاقی نمی افته ... شایدم می افته ها اما اونقده آسمون زندگیم ابری شده که درخشیدنم رو خودم هم نمی بینم....


سر قولمان هستیم....

نوشته شده توسط :ماه كوچك
سه شنبه 19 بهمن 1389-10:15 ب.ظ

خسته ایم... چشمهایمان می سوزد... دستهایمان درد می کند... اما سر قولمان ایستاده ایم... امروز کار و دانشگاه و دندان پزشکی رویهم پدرمان را در آورده اند.. دلنگرونی و نیامدن مخاطب خاص و کنسل شدن پرواز هم رویش.... دلمان یه درد دل طولانی می خواهد.... دلمان خیلی چیزهای دیگر هم می خواهد که زمان نوشتنش نیست ... مامان درست کنارم دراز کشیده و سعی می کنه با سر و صدای من بخوابه پس تا فردا ان شالله که میام و دوباره می نویسم.....




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:


كد تقویم

Check Page Rank of your Web site pages instantly:

This page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service

كد آهنگ ابی
پوست شیر

free counters





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس