تبلیغات
خاطرات ماه كوچك - گذر خاطرات...
 
این نیز بگذرد....

گذر خاطرات...

نوشته شده توسط :ماه كوچك
شنبه 13 شهریور 1389-11:04 ب.ظ

از تو که حرف می زنم به یاد تو هرچی می گم ترانه میشه.
باغ بی برگی ما گل میکنه دریایی از جوانه میشه
کلمات گم شده توی کتابا دوباره معنا می گیرن
موجای غریب و دور از هم و تنها لهجه ی دریا می گیرن...
می بینم که اصلا نمیشه به این سرویس های وبلاگ نویسی اعتماد کرد.... باز هم هرچی نوشته بودم پرید... نیم ساعت تلاش مضاعف همه اش.... باورتون میشه... حالا ما هی همت کردیم و نوشتیم و هی میهن بلاگ جلومون رو گرفت... خلاصه سعی می کنم تمام اون پست نیم ساعته که عصر نوشته بودم رو به یاد بیارم و دوباره بنویسم...

چهارشنبه عصر بخاطر روزه بی حال روی مبل دراز کشیده بودم و واسه فراموش کردن گرسنگی همراه مامان مشغول دیدن سریال فرار از زندان بودیم که یهو ... صدای زیبای موبایلم از توی اتاق گوش همه رو کر نمودم... همینطوری که سلانه سلانه به سمت اتاق می رفتم غرغر می کردم که نا ندارم و پاهام جون نداره و سرم داره گیج میره و کاش موبایلمو آورده بودم اینجا واز این حرفا که دیدم مخاطب خاصه... سریعا جواب دادم ... از اونجایی که قرار بود اون روز بعد ازظهر رو سر پروژه باشه تعجب کردم...وقتی ازش پرسیدم کجایی ... بیشتر تعجب کردم که گفت پشت ساختمونای شمام... اولش فکر کردم اومده یکی از دوستاشو که هم محله ای ماست ببینه... اما نه اومده بود منو ببینه... کلی ذوق زده شدم... حالا انگار نه انگار که تا دو دقیقه پیش داشتم از حال می رفتم... زودی پاشدم و کارامو کردم و با ملودی راهی شدیم... اولش قرار بود بریم بوستان که دیدیم بسته است مقصد بعدی هایپر بود که اونم بسته بود... واسه همین به این نتیجه رسیدیم حالا که همه جا بسته است بریم بوستان نهج البلاغه قدم بزنیم.. دم در بوستان یه سینما چهاربعدی گذاشته بودن... که هرچند امتحان یکبارش بدک نبود ...امااگه خواستین امتحان کنین به هیچ عنوان سانسی که رالی مرگ ه نرین... خیلی بی مزه بود... کلی تکونمون دادن یه ذره آب پاشیدن رو مون یه خورده دود کردن تو حلقمون و هیچی... به نظرم رانندگی خودم هیجان انگیزتر بود... بعد به این نتیجه رسیدیم که چون جفتمون روزه بودیم... یعنی من و مخاطب خاص زودی بریم یه جا که افطار کنیم... رفتیم یه رستوران سنتی در فضای باز در جاده امامزاده داوود به اسم آسیاب ... می خواستیم هم افطار کنیم هم شام بخوریم و هم قلیون بکشیم... که صد البته به دلیل سرویس کند اونجا دیگه به قلیون نرسیدیم... و برگشتیم خونه ولی غذاش خوب بود ... و جدا از چشم انتظاری واسه غذا و قلیون ... و سرگیجه ی دائمی من در کنار هم بودنش خیلی خیلی خوش گذشت.... 
می خواستم اتفاقات پنجشنبه و جمعه رو هم بنویسم اما سرگیجه دیگه امونم نمی ده پس بقیه ی خاطرات بماند برای بعد...



به مخاطب خاص نوشت: تو هنوز نظر ندادی... من اما نوشتم... و دیگه اینکه هر چقدر هم سعی کنی بگی یه ادم بی احساسی چشمای تیزبین من اما مهربونی ته نگاهت رو می بینه... روح تو از من هم مهربون تره... اگه بهش فرصت خودنمایی بدی...




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:


كد تقویم

Check Page Rank of your Web site pages instantly:

This page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service

كد آهنگ ابی
پوست شیر

free counters





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس