تبلیغات
خاطرات ماه كوچك - همه چیز از هم جا...
 
این نیز بگذرد....

همه چیز از هم جا...

نوشته شده توسط :ماه كوچك
شنبه 3 مهر 1389-08:19 ق.ظ

ماه بالای سر تنهایی است....

بابا آخه كی گفته هی ساعتا رو بكشید جلو بعد بكشید عقب بعد دوباره بكشید جلو بعد دوباره بكشید عقب... و بعد هی اینا این ساعت برن سر كار اینا این ساعت برن مدرسه ... اینا این ساعت برن دانشگاه ... اینا این ساعت اجازه دارن حجره هاشونو باز كنن.. همین جلو و عقب كشیدن ها با عث شد كه... نه بذارین از اولش تعریف كنم... سه شنبه شب پدر بزرگوار فرمودن كه یادتون نره ساعت هاتونو یه ساعت بكشید جلو...ما هم كمی به ذهنمان آمد كه چرا جلو باید می كشیدیم عقب ها.. ولی از اونجایی كه مامان بهم تذكر داده بود دیگه با بابات بحث نمی كنی ما هم پذیرفتیم و ساعتمون رو كشیدیم جلو و خوابیدیم...صبح چهارشنبه كه از خواب بیدار شدیم... و صد البته به زور... راه افتادیم توی خیابان و هی فكر می كردیم دیرمونه.. و همه اش در شگفت بودیم كه چرا اینقده خیابونا خلوته و بچه ها همه الان تو مدرسه هاشونن... و این حرفا تا رسیدیم به شركت دیدیم ای بابا محوطه ی شركت هم سوت و كوره...به قولی پرنده پر نمی زنه...جلوی در شیشه ای جلو شركت قفل بود  واسه همین مسئول حراست شب مجبور شد بیاد و در رو برام باز كنه.. باهام سلام علیك كرد منم گفتم مگه ساعتا عوض نشده چرا هیچكی نیومده... كه دیدم نیش ایشون تا بناگوش باز شد...چرا ساعتا عوض شده ... نگاهم رو به ساعت راهرو انداختم دیدم ای دل غافل تازه ساعت 6 صبحه نگو بله ما باید یه ساعت ساعتا رو عقب می كشیدیم نه جلو .... خلاصه اونروز كلی به خودم فحش و ناسزا دادم....كه چرا یه سر نمی زنی به این تلویزیون بدبخت... خلاصه بایكوت كردن  كردن جناب آقای ضرغامی خب یه عواقب این چنینی هم گاهی داره ها....


دیروز به اتفاق دخترخاله های گرامی رفتیم به منطقه عظیمیه .. اونا یه فیلم فروشی بسیار عالی اونجا سراغ دارن خلاصه كه نزدیك به چهل تا فیلم خریدیم ... و البته یه سریال كه مجبور شدیم بدیم دخترخاله مون عوضش كنه چون یكی از دی وی دی هاش اجرا نمی شد.. لیستشون رو بعدا ارائه خواهیم نمود...خلاصه كه حسابی خودمان را ورشكست نموده ایم...


پنجشنبه بعد از ده سال یكی از دوستان قدیمی رو دیدیم...فال گرفتیم ... حرف زدیم ... شعر خواندیم.... و خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت... می گن دوست هرچی قدیمی تر میشه ارزشش بیشتر میشه... اصلا هم بیراه نمی گن...


به مخاطب خاص نوشت: تو این آشفته بازار من چی رو باور كنم؟؟؟!!!!!!!


به خدای مهربون نوشت: مرسی مرسی مرسی بخاطر همه چیز...بخاطر خانواده و دوستای عالیم... بخاطر اینكه قدرت صبوری در برابر همه چیز رو می دی...خیلی خیلی مواظب پدر گرامی باش... درسته كه هیچی نمی گه ولی خیلی می ترسه... یه كاری كن همه چیز خوب پیش بره و سالم و سرحال برگرده خونه...


و اما نوبت هم كه باشه نوبت موزیكای رنگیه.....

قصر و صدف - عارف

چه خوش می گذره امشب - The Boys Band





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:


كد تقویم

Check Page Rank of your Web site pages instantly:

This page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service

كد آهنگ ابی
پوست شیر

free counters





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس