تبلیغات
خاطرات ماه كوچك - مهم ترین ها....
 
این نیز بگذرد....

مهم ترین ها....

نوشته شده توسط :ماه كوچك
جمعه 25 تیر 1389-05:38 ب.ظ

همه هستی من آیه ی تاریکی است که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد...

دو سه روزی شاید هم بیشتر بالاجبار نتونستم بیام و بنویسم... یکی از دلیلاش این بود که نمی دونستم چی بنویسم از کجا شروع کنم و به کجا برسم... دومین دلیلش این بود که چه تو اداره و چه تو خونه خیلی خیلی درگیر بودم... بد یا خوب من از اون آدما هستم که حسابی دور و بر خودم رو شلوغ می کنم ... تا جایی که فرصتی واسه نفس کشیدن  پیدا نکنم... و نه فرصتی برای فکر کردن شاید... می دونین شاید دلیلش این باشه که دوست دارم از فکر کردن فرار کنم... شاید هم دلیلش این باشه که این مدل زندگی رو دوست دارم ... همیشه مشغول... همیشه پرکار... اما خب این یکی از دلیلای دیگه ای بود که نشد بیام و بنویسم.... خب البته اگه بخوام برنامه های زندگیم رو درست انجام بدم باید همینطوری هم باشم... اصلا این به ذهنتون خطور نکنه که من فرصتی رو برای خوش گذروندن کنار نذاشتما... نه اصلا هم اینطور نیست... بلکه با تلاش مضاعف جایی هم برای خوش گذروندن خالی میشه... مثل همین الان که منتظرم تا یکی از دوستای خوب خوب خوبم بیاد خونمون و با هم یه عصر دخترونه رو تجربه کنیم...

از اینها که بگذریم.. می رسیم به اون اتفاقایی که تو این چند روز دور و برم افتاده و دوست دارم که ازشون بنویسم... خب اول از همه شروع یه رابطه ی جدیده.... نه اینکه تو این چند روز این رابطه شروع شده باشه اما خب یکی از پررنگ ترین قسمتای زندگیم تو این چند روزه بوده... فکر می کنم با توجه به تصور منفی که از جماعت ذکور در ذهن من ایجاد شده بود... این بار یکی هست که داره سعی می کنه همه شو از ذهنم پاک کنه... یه انسان مهربون ... دوست داشتنی... و مثل خودم بسیار سرگرم که بین همه ی کاراش وقتی رو خالی می کنه که برای نیم ساعت هم که شده منو ببینه... و این دیدن ها آرامش دهنده و لذت بخشه...  و خب این دو سه روزی رو که رفته سفر انگاری یه جور بی قراری رو هم برای من باقی گذاشته....

و دومین بخش ماجرا شروع کلاس های ترم تابستانی نصیر آباده... پنجشنبه ها کلاس آموزش الفبا به کسانی که هنوز درست خواندن و نوشتن رو یاد نگرفتن .... و جمعه ها کلاس قصه نویسی... همه ی شاگردهام رو دوست دارم چه شیطوناشونو... چه ساکتاشونو... اما خداییش شیطوناشونو بیشتر دوست دارم... باورتون میشه همین بغل گوش خودمون... و نزدیک به پایتخت چندتا بچه هستن که تو مقاطع راهنمایی و دبیرستان و برخی دبستان دارن تحصیل می کنن و قبول میشن اما هنوز بلد نیستن بخونن و بنویسن.... و حالا دارم سعی می کنم که اگه بتونم حروف الفبا و خواندن و نوشتن رو یادشون بدم... امیدوارم خدا کمکشون کنه... راستش رو بگم اولین جلسه ی کلاس قصه نویسی بیشتر به دلم نشست... بچه ها باهوش بودن و خوب همکاری می کردن...  می دونم که هنوز خیلی خیلی تازه کارم اما خب تجربه ی دوست داشتنیه....

سومین بخش ماجرا کلاس های زبانه... دیروز ترم جدید رو ثبت نام کردم... و چهارشنبه هم امتحان پایان ترمه... بعدش یه دو هفته فرجه داریم که باید بیشتر تمرکزم رو بدم رو کلاس های خصوصی آیلتس....حس می کنم اونقدری که باید تلاش نمی کنم... خیلی بده .. شاید صحبت از خستگی و سردرد و کمبود وقت و اینا توجیه خوبی باشه اما در اصل انگاری پشتم یه ذره بادخورده و باید دوباره بچسبم به درس خواندن....

فکر کنم برای این پست دیگه کافی باشه .... خیلی سرتون رو درد آوردم شاد باشین.....





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:


كد تقویم

Check Page Rank of your Web site pages instantly:

This page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service

كد آهنگ ابی
پوست شیر

free counters





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس