تبلیغات
خاطرات ماه كوچك - سنگ خوردن....
 
این نیز بگذرد....

سنگ خوردن....

نوشته شده توسط :ماه كوچك
دوشنبه 10 آبان 1389-09:59 ق.ظ

ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد
برخیز فدای سرت انگار نه انگار
شنیدین كه می گن باید سرت به سنگ بخوره تا بفهمی.... ما الان در فهمیدگی كامل به سر می بریم.... البته اگه سیمان رو هم جزو سنگ های مصنوعی بدونیم.... ماجرا از این قرار است كه دیروز بعد از دندان پزشكی دلمان هوای مخاطب خاص را نموده بود... و چون دندان پزشكی مان به منزل ایشان نزدیك است تماس گرفتیم كه بیایید بیرون كمی خوش بگذرونیم... خلاصه مقرر گردید بریم مرغابی آبی شاید هم اسمش یه مرغابی دیگه بود ها ... پیتزای اسپانیولی نوش جان نماییم... رفتیم اونجا و از بد حادثه یكی از آشناهای قدیم مخاطب خاص اونجا بود كه رسما چشم من و ملودی را در آورد... خدایی آن موقع فكر نمی كردیم چشمهای ایشان معدن نمك باشه... وگرنه حتما مستمندی چیزی پیدا می كردیم... خلاصه به سبب حضور ایشان غذایمان را گرفتیم و گفتیم برویم یه جای دیگه نوش جان نماییم ... جلوی یه پارك ایستادیم و من پیشنهاد دادم بریم تو پارك بشینیم بخوریم كه راحت تر باشیم و متاسفانه كسی هم نبود كه من رو لال كنه كه این حرف رو نزنم... از اون جایی كه خود پیتزا بسیار بسیار سنگین بود 2 كیلو و هفتصد گرم... دادیم دست مخاطب خاص بیاردش و خودمان شروع به پیاده شدن نمودیم كه یهو نفهمیدیم چی شد كه به هوا پرتاب شده و با سر به زمین آن ور جوب كه یك متر یك متر و نیم پایین تر بود برخورد كردیم (همان سنگ مصنوعی یا بلوك سیمانی) نمی دونم اول صدای سر خودم رو شنیدم یا صدای جیغ ملودی رو ... یه لحظه بعد جفتشون كنارم بودن... بقیه اش رو نمی گم كه چی شد چون یادآوری اش دردی رو از كسی دوا نمی كنه... فقط بگم كه اگه براتون مورد اورژانسی پیش اومد به هیچ عنوان بیمارستان میلاد نرین... یعنی اولین كارای امداد و نجات و كمك های اولیه رو هم براتون انجام نمی دن تا زمانی كه صداتون در نیاد.... گوشمان هنوز سنگین است اما هیچ كدوم از این دكترا هیچی نگفتن كه چرا سنگینه باید سنگین باشه نباید باشه ... خوب میشه نمیشه...  فقط پنج تا بخیه بالای لاله ی گوشمان را زدند (بدون بی حسی) كه خونریزی اش بند بیاید...


به مخاطب خاص نوشت: حضورت دیروز برام مایه ی افتخار بود... شاید برای اولین بار بود كه اینطوری دلم گرم شد.. كه اتفاقایی كه داره می افته برات مهمه... حادثه ی دیروز انگاری یه راهی بود برای نزدیكتر كردن ما به همدیگه... ببخش كه با بی حواسیم نگرانت كردم....وقتی دستمو محكم تو دستت گرفتی... یه لحظه همه چیز رو فراموش كردم...خونی كه از گوشم می اومد... سنگینی سرم رو... انگار همه ی وجودم جمع شده بود تو تماس دستم با دستات...


به ملودی عزیز نوشت: بمیرم الهی برات خواهر... با اینكه پات پیچ خورده بود بخاطر من صدات در نیومد... یادت رفت كه پات اینجوریه... خوشحالم كه خواهر كوچولوی دوست داشتنی ام اونقدر بزرگ شده كه می تونم بهش تكیه كنم ...


به خدای مهربون نوشت: می دونم با ضربه ای كه به سرم خورد معجزه رو نشونم دادی... قدرتت رو... در كنار مهربونیت.... شاید باید می اومدم پیش تو... چیزی كه اونهمه مدت آرزوشو میكردم.. اما با همون ضربه نشونم دادی كه هنوز كلی كار باید تو این دنیا انجام بدم تا لایق بودن در كنار تو در دنیای دیگه ای باشم.... كمكم كن تا از این به بعد قدر تك تك لحظه های زندگیم رو بدونم... از همه شون لذت ببرم و از همه شون استفاده كنم و اینجوری شكر لحظه ها رو به جا بیارم....


شعر بالا رو از وبلاگ ریاكار كش رفته ایم....



درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:


كد تقویم

Check Page Rank of your Web site pages instantly:

This page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service

كد آهنگ ابی
پوست شیر

free counters





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس