تبلیغات
خاطرات ماه كوچك - حكایت ما و عمو انتظامی های بی لباس....
 
این نیز بگذرد....

حكایت ما و عمو انتظامی های بی لباس....

نوشته شده توسط :ماه كوچك
دوشنبه 28 تیر 1389-07:52 ق.ظ

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیك به خون جگر شود....

یكی دائم زیر گوشم می خونه صبوری كن... مدارا كن... زودرنج نباش... همه چیز می گذره... یكی دیگه از اونور داد میزنه... اینم مثل همه... دیدی اونم تنهات می ذاره... مهم نیست دلیلش چی باشه می تونه بالاخره یه فرصت پیدا كنه... اونم مثل همه.... تو این میون من اما صبوری رو انتخاب می كنم... با اینحال مجبورم از دست خودم عصبانی باشم چرا كه روحم صبوری می كنه اما جسمم نه... دكتر مهربون ما می گه باید از تنش دور بشی... فعلا یه سرم بهت می زنم اما همیشه نمی تونی با سرم خودت رو سرپا نگهداری... لبخند می زنم و می گم مرسی ... اما ته دلم بهش می گم دست خودم نیست... دلنگرون می شم... دست خودم نیست... كه جسمم كم طاقت تر از روحمه.....


هیچوقت در ته ذهنمم نمی گنجید كه یه روز قرار باشه گشت نسبت منو هم بگیره... یا یكی بیاد بغل ماشین و بهم بگه خانوم مدارك... اما دیشب كه با ملودی رفته بودیم خرید این اتفاق افتاد.... چراغ قرمز تقاطع آبشناسان و كوهسار یه پرشیاییه با پرروی تمام سعی كرد از من جلو بزنه منم كه ماشالله آخر دست فرمون جلوشو گرفتم اونم پررو بازی در آورد و رد شد و خلاصه ماشین هامون كمی شاید هم بیشتر از كمی همدیگه رو لمس كردن... و همین شد كه پسر بغل راننده تا كمر از ماشین اومد بیرون و گفت بزنین كنار به ماشین ما مالیدین و از این حرفا .. خلاصه ما هم زدیم كنار و اونا هم اومدن بغل ماشین ما و در حال بحث بودیم كه اون می گفت باید خسارت بدی و منم می گفتم منكه كاری نكردم خودت اومدی رد شدی ... كه یهو یه موتوریه اومد جلوی ماشین من و موتورشو یه جورایی كوبوند جلوی ماشین و گفت مداركتون رو بدین شما چه نسبتی با هم دارین... خداییش من همینطوری هاج و واج مونده بودم كه چی بگم.. آخه كجای دنیا به جرم تصادف و بحث سر تصادف میان گیر می دن به ملت... خلاصه با خونسردی تمام با توجه به تجربیات اطرافیان گفتم... مدارك همرام نیست اما اگه میخواین زنگ بزنم پدرم بیارن... آقای لباس شخصی فرمودن كه چیكار داشتین با اینا... توضیح دادیم كه تصادف كردیم داشتیم بحث می كردیم كه كی مقصره... فرمودن كه چرا مدارك نداری... گفتم اومدم برم داروخانه برای كاری نیومدم بیرون كه مدارك رو هم فراموش كردم.... اما اگه اینقدر لازمه زنگ بزنم پدرم مدارك رو بیارن... با تاكید بسیار من نسبت به حضور پدر بزرگوار مثل اینكه امر بهشون مشتبه شد كه من هیچكاره بیدم و از این دخترایی هستم كه بدون باباشون نمی تونن هیچكاری انجام بدن... ازم پرسید منزل كجاست گفتم همین شهرك بالا.. از اونا پرسید گفتن پاسداران... بعد گفت پس اینجا چیكار می كنی كه پسرا گفتن اومدیم كوهنوردی تو پارك كوهسار... خلاصه با توضیحات مبسوط ما به نظرشون نیومد كه مشكلی داشته باشیم و گفتن می تونین برین... خداییش به نظرتون جرم ما چی بود... فقط اینكه جوون بودیم... دلم واسه پسره سوخت آخه ماشینش خراب شده بود اما نتونست خسارت هم بگیره.. هرچند كه پررو بازی در آورد ولی خب بالاخره....


با مخاطب خاص نوشت-آدم می تونه زود به قصه های آخر شب و لالایی ها عادت كنه اما باوركن كه ترك كردنشون خیلی سخته....



درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:


كد تقویم

Check Page Rank of your Web site pages instantly:

This page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service

كد آهنگ ابی
پوست شیر

free counters





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس