تبلیغات
خاطرات ماه كوچك - از دو روز پیش تا....
 
این نیز بگذرد....

از دو روز پیش تا....

نوشته شده توسط :ماه كوچك
چهارشنبه 17 آذر 1389-05:59 ب.ظ

شب من پنجره ای بی فردا... روز من قصه ی تنهایی ها... مانده بر خاک و اسیر ساحل... ماهی ام ماهی دور از دریا... هیچکس با دل آواره ی من... لحظه ای همدم و همراه نبود... هیچ شهری به من سرگردان ... در دروازه ی خود را نگشود... کولی ام خسته و سر گردانم.. ابر دلتنگ پر از بارانم... پای من خسته از این رفتن بود.. قصه ام قصه ی دل کندن بود.. دل به هر کس که سپردم دیدم... راهش افسوس جدا از من بود.. صخره ویران نشود از باران... گریه هم عقده ی ما را نگشود... آخر قصه ی من مثل همه .. گم شدن در نفس باد نبود... روح آواره ی من بعد از من... کولی دربدر صحراهاست... می رود بی خبر از آخر راه... همچنان مثل همیشه تنهاست.....

سالها پیش تو کلاس آواز وقتی استادم به عنوان اولین ترانه خواندن این آهنگ رو بهم پیشنهاد داد.. هیچوقت تو ذهنمم نمی گنجید که قراره یه روزی این آهنگ رو با تمام وجودم واز ته دلم بخونم... اون موقع ها این آهنگ برام فقط یه آهنگ بود... یه ترانه ی غمگین که هیچوقت قرار نبود تو سرنوشت من تاثیری داشته باشه... اما حالا... همین امشب نشستم و به هرچی که تو این سی سال گذشته فکر می کنم.... آره من همیشه کولی بودم... من همیشه با همه فرق داشتم.. دوست داشتنم با بقیه فرق می کرد... بودنم با بقیه فرق می کرد.... عقایدم با بقیه فرق می کرد...  رفتارم با بقیه فرق می کرد... همین باعث جزیره نشینی ام می شد... من اما با شور و حال خودم کمتر متوجهش می شدم... اما الان مدتیه این جزیره نشینی داره آزارم می ده... شاید توی جمع باشم ... شاید با همه بگم و بخندم ... اما همیشه در درون خودم تنهام... شاید برای فرار از همین تنهایی درونیه که به جمع پناه می برم... اما در نهایت فرقی نمی کنه...  چون بیشتر وقتا من همون عروسک کوکی ام که فروغ گفته... هیچ چیزی برام فرقی نمی کنه... مردم دوست دارن من رو همون عروسک کوکی ببینن... عروسک کوکی که بهشون می خنده.. بهشون محبت می کنه... از دستشون نمی رنجه ... اما همین مردم وقتی از عروسک بازی خسته شدن... وقتی عروسک بازی براشون تکراری شد ... می اندازنم کنار... رهام می کنن و میرن... من از همه ی این مدل زندگی خسته شدم.... سرکار برای این که دیگران صدمه نبینن جای سه نفر کار می کنم... اما هیچکس درکش نمی کنه... تازه بعدش هزارتا حرف پشت سرمه که فلانی با این کاراش می خواد فخر بفروشه...  این مشکل من نیست که کسی نمی تونه از پس کارایی که می کنم بر بیاد.. همین من رو تو جزیره حبس می کنه... من می مونم و خودم....  من می مونم و خدای خودم... و هر شب ازش می خوام راهو نشونم بده... هر شب ازش می خوام که اشکام رو فقط برای توی رختخواب نگه داره و اجازه نده جلوی دیگران جاری بشن.... هرشب ازش می خوام این بار خستگی رو از روی دوشم بر داره... اما انگاری جدیدنا دیگه اثری نداره... خسته شدم... بریدم.... و روی آغوش گرم هیچ بنی بشری برای رسیدن به اون آرامش نمی تونم حساب کنم.هر چند که آغوش من برای آرامش خیلی ها باز بوده.. پس برمیگردم سراغ خدای خودم... 

به مخاطب خاص نوشت: لطفا از نوشته های این بار برداشت شخصی نکن.... 

به خدای مهربون نوشت: خدایا نمی دونم تا کی می تونم به خودم بقبولونم که  میشه روی بنده هات حساب کرد.... می دونم تو داری سعی می کنی همه ی راههایی که نشون می ده اونا خوبن رو به من نشون بدی.... من قبول دارم که همه شون خوبن... اما انگاری من از اونا نیستم.... شاید من بدم... شاید واقعا من بدم... اگه من اون بده ی این ماجراها هستم چرا راه درست رو نشونم نمی دی... چرا یه کاری نمی کنی که منم بتونم جزو خوبات باشم... و اگه برعکسه....  من از این تنهایی خسته شدم... بهم یه نشونه بده ... فقط یه نشونه که بخوام و بتونم ادامه بدم ....

این پست رو دو شب پیش نوشته بودم... وقت فرستادنش اکانتم تموم شده بود... واسه همینم موند تا امروز که اکانتم رو تمدید کنم.... هنوز هم تو همون حس و حالم... 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:


كد تقویم

Check Page Rank of your Web site pages instantly:

This page rank checking tool is powered by Page Rank Checker service

كد آهنگ ابی
پوست شیر

free counters





The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس